بسم حامی اشعارم ...
از کجا شروع شد ؟
اولین باری که تو صفحه ی وبلاگم نوشتم پائیزم و پائیزم . . .
مثل احساس اولین باری بود که تو اولین روز مهر رفتم مدرسه , از زیر قرآن رد شدم یعنی خدا رو با خودم بردم و مثل کلاس اولی هاس دیگه گریه نکردم ...
سر کلاس خانم معلم یه آبنبات چوبی بهمون داد و گفت : دختر خانومای کوچولو , از این به بعد مدرسه خونه ی دوم شماست ؛ منم مادر دومتون ...
آره ... حالا یه جورائی هم میشه فکر کرد که وبلاگ خونه ی دوم منه ...هر جا که به آدم یه احساس تازه بده خونه ی دومه ...و اینکه ما چند تا خونه ی دوم داریم ؛ نشمردم .
وبلاگ ؛ خونه ی دوم ...
با این تفاوت که زنگ تفریح نداره ؛ معلمی نیست که بهم مشق و دیکته ی شب بده ؛ دیگه دختر عینکی میز اولی نیست که دفتر نقاشیمو خط خطی کنه؛ منم موهای خرگوشی گیس بافتشو بکشم تا جیغش در بیاد؛عروسکام دلشون لک زده واسه جشن کوچولوهای اردیبهشت ؛ دیگه نمی تونم مداد گلی نیلوفر و قرض بگیرم و باهاش دو تا دستامو قرمز کنم ...
طعم خاله بازی پشت شمشادای مدرسه رو که یه جائی به خدا سپردم ...آخ ... پس خدا رو کجا گذاشتم؟
خدا رنگی ست پنهان پشت سجاده
یعنی اینجاست؛این یک معنی ساده
و همرنگ فضای سفره ی افطار روحانی
نگاهی ژرف از یک حس عرفانی
شاید چون دست خدا رو یه جائی تو هیاهوی کودکی رها کردم ؛ شاید چون سعی می کنم که دوباره پیداش کنم ؛ و یا شاید به قول دوستی " بدون انکه بفهمم خدا کجا گم شد " این شعر شکل گرفت ...
خدای امشب من هم ؛ به شکل آیه پیدا شد
و جاری روی فردایم؛ولی بیگانه ای با خود
خدای دیشبم را هم ؛ کنار حوض تا کردم
برای عرض تبریکی فرستادم ؛ رها کردم
خدای دختر پشتی ؛ شبیه دار قالی بود
چه فرقی می کند وقتی؛خدایش هم خیالی بود
خدای پیرمردی هم عصایش را نشانش داد
برای سمعک گوشش تلافی کرد صد فریاد
خدای کودکی گم شد سوار اسبک چوبی
و پیدا شد به همراه دلیل و مدرک خوبی
خدا در ایستگاه من نشسته منتظر روزی
نگاهم می کند شاید؛برای عرض دلسوزی
و لبخندی برای من به همراه تکان دست
خدا اینگونه میگوید به یاد شاعران هم هست
و اگر بشود گفت غزل ...
ایستاده تکیه می دهم به شانه های مادرم
و اشک حلقه می زند به بهت چشمان ترم
و دست خنده های من چه بی صدا فلج شده
طعنه به همراه صدا گم شده در دور سرم
به گوش گریه های من توبه سکوت میکند
برای هر موعظه ای کهنه شدم یا که کرم
برای من خاطره ها شکسته و هدر شده
چرا شکوه مادری چکیده روی پیکرم ؟
نگاه مادرم شده شانه به شانه ی افق
و راز این نگاه را سایه به سایه از برم
شکسته می شوم و من صدای بغض مادرم
چه ساده ام که باز هم منتظر زنگ درم