تبليغاتX
... و پائیز زیباترین است
... و پائیز زیباترین است

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

خشک و رسمی

پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386-10:12 -مینا لطفی

 

بسم حامی اشعارم...

سلام با تقدیم هزار ابر لبخند...

این بار به بهانه ی غزلی که تنها یک روز از تولدش می گذره خانه تکونی کردم این چهار دیواری تیره ی پائیزی رو...

القصه...

یه دوستی میگه من خیلی احساساتی می نویسم یه دوست دیگه هم گفته بود که شعر امروز از احساس جداست...

نظر همه محترمه...

اما شعر من از دیروز تا امروز و فردا فقط قراره پیشرفت کنه و بزرگ بشه...نه اینکه از احساس خالی بشه...

به نظر من این احساسه که شعر رو خلق می کنه و شاعر رو هوائی...

هر کلمه ای که می نویسم از تار و پود وجودم که رنگ خدا گرفته روی کاغذ نقش می بنده و به اندازه ی همه ی آسمان دوست دارم نوشته هام رو...

نه خیلی نخ نما نه خیلی خشک و رسمی...

همین...

راستی اینم فونت بزرگ برای دوستانی که از ریز بودن نوشته ها گله داشتند...

دیگه تمام...

 

دختر به پا خیز دادگاهی خشک و رسمی ست

قانون خلوت این گناهی خشک و رسمی ست

 

تو ساده... قاضی از تو اما بی نگاه است

آخر بدان این هم نگاهی خشک و رسمی ست

 

محکوم شاید چون تو یک شاعر نبودی

اعدام شاید کوره راهی خشک و رسمی ست

 

خیلی شنیدی یا که دیدی حرف زندان

رفتی ولی آن هم پناهی خشک و رسمی ست

 

مردم چه بی رحمانه اینجا صف کشیدند

اینجا پر از گرد سیاهی خشک و رسمی ست

 

این هم پلان آخر فیلم رمانتیک

مرگ طرف با اشتباهی خشک و رسمی ست

 

 

لينک ثابت

و ... ...

پنجشنبه یکم شهریور 1386-10:11 -مینا لطفی

...اشکها... ای اشکها... ای اشکها...

من سه بار از عمق بی همدردی یک دخترک،راز گذرگاه شما را جستجو کردم به روی گونه ام...

و از آن جمله ی تکراری مبهم که هر شاعر و هر شعری نشان از خاطرش دارد،هم اینجا،رد پا دیدم...

ولی چیزی نگفتم...

تا کسی از ما نفهمد صحبتی... حرفی... کلامی...

ما غریبیم...

چاره ای جز این ندارم ...

جمله ی تکراری هر شاعری را،من سه بار اینجا،میان گفته هایم،این غزل ها تا ورای صوت دنیاها زنم فریاد...

باز از عمق بی همدردی یک دخترک...

باز... اشکها... ای اشکها... ای اشکها...

...>... دوست می دارد تو را این روح ویران گشته ی عاصی و جز تو یک بغل صحرا و تنها یک خدا دارد...

همین و بس... همین و بس... همین و بس...

و از تو او فقط یک روسری دارد،که بی تو از سرش افتاد و موهایش نمایان شد...

کجا آن غیرت مردانه ی افسانه ای؟؟؟

در تو ای موجود بی امروز و بی فردا از آن چیزی نمی بینم ...<...

این همان یک درد تکراری میان شاعران...

ولی،من باز از عمق همان بی رونقی صدها هزاران بار دیگر هم برایش می نویسم...

این...همان یک جمله ی تکراری عاشق نما را...

...

 

و او مالک هر ثانیه است...

........و من هم ساعت شماته دار و کوک کردم ...

به رقص پرده ها هم،نگاهی مبهم و مشکوک کردم

تو رفتی.....من غزل ها را سپردم دست گلدان.....

به تعبیری ....خودم را در خودم متروک کردم......

صدا....یک زمزمه...یک وحی....این چیست؟؟؟؟

که می گوید....... خودم را نزد تو مفلوک کردم....

و شاید یک غزل سال و..... هزاران واژه ساعت

من این مفلوک را... از خاطراتت پوک کردم.....

تو کوچیدی....و اینجا... کوک ساعت هم هدر شد

و من با یک تحول......تیک ها را توک کردم....

زمان خواب و.... منم یک دختر رویا نشینم......

که بی تو..رشته ی بی لحظه گی را دوک کردم..

...

 

 

و من...

... ... ... و من از ذهن پریشان هوا یک کلمه سبزترم

که به بی راهی هر لحظه ... چو یک رهگذرم ... ...

من برای اطلسی ها یک لباس آورده ام رنگ زمین  ...

عاقبت با این لباس از وعده تا اصرار شاعر می پرم ...

و ... به اندازه ی بی صوتی یک دره عمیقم اما ...  ...

رنگ هر فرصت بی رونق تکرار صدا در خطرم ... ...  

من به جنس قاصدک ها هم حسودی می کنم ... ...

یا به تقلید از همان ها...این اواخر ... فکر پوچ سفرم

صد و یک سایه ...غزل ... نیمه شد و باقی ماند ... ..

... ... ... و من از ذهن پریشان هوا یک کلمه سبزترم

 

 

لينک ثابت |


تمام حقوق اين قالب متعلق به Blogskin ميباشد.