...اشکها... ای اشکها... ای اشکها...
من سه بار از عمق بی همدردی یک دخترک،راز گذرگاه شما را جستجو کردم به روی گونه ام...
و از آن جمله ی تکراری مبهم که هر شاعر و هر شعری نشان از خاطرش دارد،هم اینجا،رد پا دیدم...
ولی چیزی نگفتم...
تا کسی از ما نفهمد صحبتی... حرفی... کلامی...
ما غریبیم...
چاره ای جز این ندارم ...
جمله ی تکراری هر شاعری را،من سه بار اینجا،میان گفته هایم،این غزل ها تا ورای صوت دنیاها زنم فریاد...
باز از عمق بی همدردی یک دخترک...
باز... اشکها... ای اشکها... ای اشکها...
...>... دوست می دارد تو را این روح ویران گشته ی عاصی و جز تو یک بغل صحرا و تنها یک خدا دارد...
همین و بس... همین و بس... همین و بس...
و از تو او فقط یک روسری دارد،که بی تو از سرش افتاد و موهایش نمایان شد...
کجا آن غیرت مردانه ی افسانه ای؟؟؟
در تو ای موجود بی امروز و بی فردا از آن چیزی نمی بینم ...<...
این همان یک درد تکراری میان شاعران...
ولی،من باز از عمق همان بی رونقی صدها هزاران بار دیگر هم برایش می نویسم...
این...همان یک جمله ی تکراری عاشق نما را...
...
و او مالک هر ثانیه است...
........و من هم ساعت شماته دار و کوک کردم ...
به رقص پرده ها هم،نگاهی مبهم و مشکوک کردم
تو رفتی.....من غزل ها را سپردم دست گلدان.....
به تعبیری ....خودم را در خودم متروک کردم......
صدا....یک زمزمه...یک وحی....این چیست؟؟؟؟
که می گوید....... خودم را نزد تو مفلوک کردم....
و شاید یک غزل سال و..... هزاران واژه ساعت
من این مفلوک را... از خاطراتت پوک کردم.....
تو کوچیدی....و اینجا... کوک ساعت هم هدر شد
و من با یک تحول......تیک ها را توک کردم....
زمان خواب و.... منم یک دختر رویا نشینم......
که بی تو..رشته ی بی لحظه گی را دوک کردم..
...
و من...
... ... ... و من از ذهن پریشان هوا یک کلمه سبزترم
که به بی راهی هر لحظه ... چو یک رهگذرم ... ...
من برای اطلسی ها یک لباس آورده ام رنگ زمین ...
عاقبت با این لباس از وعده تا اصرار شاعر می پرم ...
و ... به اندازه ی بی صوتی یک دره عمیقم اما ... ...
رنگ هر فرصت بی رونق تکرار صدا در خطرم ... ...
من به جنس قاصدک ها هم حسودی می کنم ... ...
یا به تقلید از همان ها...این اواخر ... فکر پوچ سفرم
صد و یک سایه ...غزل ... نیمه شد و باقی ماند ... ..
... ... ... و من از ذهن پریشان هوا یک کلمه سبزترم