اجازه خدا؟!....
من عروسکمو گم کردم.نباشه گریه می کنم آخه خیلی دوسش دارم.....
بابا می گفت تو هم، من و عروسکمو دوس داری.........
نمی دونم اونجا کجا بود که گمش کردم، فقط مامان می گفت اومدیم بدرقه ی بابا......
تو بابارو خیلی دوس داری؟
آخه خودت بهش گفته بودی بیاد پیشت....
مگه چن تا بابا میخوای؟
تازه که بابای دختر کوچولوی ته کوچه ای رو بردی پیش خودت...
ولی نمی دونم چرا همش گریه می کنه؟!!
مگه میخواستی باباشو دعوا کنی؟...
خدا جون......یه رازی...
دلم واسه بابا تنگ شده...دلم واسه عروسکمم تنگ شده...
مامان الان تازه می خنده ، قول داده از امشب به جای بابا برام قصه بگه...
داره یه غذایی درس می کنه می گه می خوایم ببریم اونجا که بابا باهامون خداحافظی کرد...
منم واسه بابا یواشکی از باغچه یه دونه گل رز چیدم..
آخه مگه نمیدونی؟...
امروز روز باباهاست...
یه چیزیو در گوشی میخوام بهت بگم...
عروسکم مال خودت ، فقط بزار بابا بیاد...
